تبليغاتX
نسل سیمرغ
ما زنان

سلام

دیر گاهیست که به این دنیای وهم انگیز پا نگذاشته ام

از دست خودم و این همه تکرار خسته بودم

و حتی از دست شما!!!

تلاش می کردم که برای هزارمین بار پوست بیندازم

و امروز ...

امروز روز دیگریست

شاید

روز پروانه شدن !!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 9:56  توسط بهار  | 

گاهی اوقات
قطره های شک
می بارند بر زمین باورم
و گیاهان امیدم آفت می زنند
فکر می کنم
چه فایده داشت
اینهمه وجین کردن دل؟
چه فایده داشت
آبیاری احساس
و ریشه دواندن به اعماق وجود؟

تا به کِی آوندهایم
تهی ز حقیقت؟
تا به کِی سبزی برگهایم
وابسته به نور؟

نمی دانم کِی کلروفیل
به واژه نامه پیوست؟

که من فهمیدم
باور من به رشد
تنها یک اعتیاد است
به نور!

و من ناگهان
از زرد شدن ترسیدم!

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 1:30  توسط بهار  | 


مسئله صیغه یا ازدواج موقت، حقیقتا یكی از موضوعات قابل بحث در حوزه ی وضعیت زنان در ایران است. فشار حكومت دین سالار بر زندگی شخصی مردم حتی در خصوصی ترین ابعاد آن یعنی رابطه ی زن و مرد، نه تنها گره ای از گره های اجتماعی را نگشوده، بلكه مشكلی بر مشكلات گذشته افزوده است. «صیغه» گرچه آفریده ی دست حكومت ایران نیست و در قواعد فقه شیعه بیش از هزار سال است كه به رسمیت شناخته شده، ولی همواره در میان مردم، صیغه كردن یا صیغه شدن، چنان قبحی داشت كه اگر كسی هم بنابر باورهای مذهبی خود چنین میكرد، نهایت تلاش را برای پنهان نگاه داشتن موضوع از اجتماع به عمل می آورد. پس از گذشت نزدیک به سه دهه از انقلاب، امروزه «صیغه» به عنوان كلاه شرعی قابل قبولی برای رابطه ی خارج از ازدواج دائم درآمده است كه اگرچه هنوز هم بار نكوهش را به دوش میكشد، ولی جای خاصی هم در فرهنگ اجتماعی ایران برای خود دست و پا كرده است.
زنان ایرانی كه زیر فشارهای اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی، كمر خم كرده اند، «صیغه» را به عنوان مفری برای اندكی راحت زیستن یافته اند. امروزه زنان از قشرهای مختلف، پذیرای این پیشنهاد هستند اگرچه در باطن از آن منزجر باشند. زنان و دختران جوان گرفتار، برای گره گشایی از وضعیت نابسامان مالی خود، «صیغه» را میپذیرند. قشر عظیمی از زنان ایرانی كه تن به «صیغه» میدهند، چنانچه چاره ای دیگر برای امرار معاش داشتند، ازدواج موقت را هرگز در زندگی برنمیگزیدند. آنچه كه بیش از پیش بر نگرانی ها میافزاید، روند فزاینده این امر در بین اقشار تحصیل كرده و شهرنشین است. بسیاری از دختران و زنان تحصیل كرده نیز كه صاحب شغلی هستند، برای حفظ موقعیت خود در محل كار و تثبیت وضعیت اقتصادی خود، مجبور به پذیرفتن صیغه از سوی كارفرمای خود میباشند. این امر چنان امروزه در ایران باب شده كه تنها با یك نگاه میتوان دهها نفر از اطرافیان، آشنایان و دوستان را به خاطر آورد كه در دام این معضل گرفتار آمده اند. چنانچه بخواهم به بیان نمونه هایی بپردازم، میتوانم صدها مورد را ذكر كنم، ولی تنها به بیان چند نمونه بسنده میكنم كه هر كدام از آنها نماینده قشری از اقشار زن ایرانی هستند:

زنی روستایی را میشناختم، كه پس از مرگ همسرش كه راننده تریلی بود، همراه با دو فرزند پسر، سرگردان و حیران مانده بود كه چگونه چرخ زندگی را بگذراند. او كه هیچ نوع هنری نداشت و حرفه ای نمیدانست، آموخت كه از جسم خود میتواند برای امرار معاش فرزندان خود، یاری گیرد. او در محیط كوچك روستا، برای تن فروشی، باید مجوز شرعی برای خود می یافت كه همانا- صیغه- بود. واقعیت امر این است كه وجود این كلاه شرعی برای تن فروشی، نه تنها او را از دام فحشا رهایی نداد بلكه او را در این منجلاب، فروتر برد. او كه دیگر در روستای خود انگشت نما شده بود، عزم مهاجرت به تهران كرد كه در هیاهوی زندگی شهری آن، میتوانست خود و حرفه اش را از تیر رس حملات، مصون نگاه دارد.

دختری جوان را میشناسم كه متعلق به قشر كم درآمد و كم سواد بود. او خود با همت والایش راهی دانشگاه شد و پس از سپری كردن دوره ی چهارساله ی كارشناسی، مهندس شد. بازار كار با او بی رحمانه رفتار كرد. او كه دختر جوان و مهندس خوش بر و رویی بود، موفق نشد در حرفه ی خود كاری دست و پا كند و در نهایت به عنوان مدیر داخلی یك شركت خصوصی، استخدام شد. از آن پس داستان غم انگیز زندگی او آغاز شد و در دام فحشا در لوای صیغه غلتید تا لقمه نانی برای خود و خانواده اش فراهم كند.

ازدواج موقت یا صیغه، آزادی عمل مردان در داشتن رابطه های متعدد خارج از ازدواج را نیز رنگ و نمای قانونی و شرعی بخشیده است. مردان دین دار، با رواج این امر در جامعه، عرش اعلاء را سیر میكنند و بدون ترس از عذاب آخرت، با جاری كردن صیغه ای یك یا چند‌ ساعته، آبی بر آتش غرایز خود میریزند بدون اینكه لحظه ای به سرنوشت و سرگذشت همسر به اصطلاح موقت خود فكر كنند.
دیگر مردان كه از آتش جهنم چندان ترسی ندارند نیز با استفاده از پوشش شرعی صیغه، خود را از گزند آماج فشارهای فرهنگی، اجتماعی، سیاسی در كشور دین سالار ایران میرهانند و بدون ترس از دنیا، با حق به جانبی كامل، از حقوق حقه خود جهت استفاده از امكان ازدواج موقت كه برای مرد مسلمان شیعه تا بی نهایت جایز است، بهره میبرند.
اینكه نام این پدیده «فحشا» یا «صیغه» است، چندان تفاوتی در واقعیت ایجاد نمیكند. سرنوشت زنی كه به دلایل مختلف در اثر تنگناهای اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و فردی تن به پذیرفتن نكاح موقت میدهد، همان قدر دردناك است كه اگر كلاه شرعی «صیغه» بر این رابطه ی موقت سایه نمی افكند. صیغه یا ازدواج موقت، حقیقتی است تلخ كه در ایران امروز چون غده ای سرطانی در حال پیشروی در اقشار مختلف جامعه است. انكار آن، دردی از آلام جامعه ی ما نمیكاهد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 15:52  توسط بهار  | 

به دادم برسه اشک

دلم خیلی گرفته...

این روزها آنقدر دلتنگم و دلگیر، آنقدر خسته ام و پریشان، که اصلا توان تمرکز روی چیزی را ندارم،

این روزها حتی خواب هم از من گریزان شده،

حتی حوصله کتاب خواندن هم ندارم،

باید از اینجا رفت

باید از اینجا رفت

باید از مته این باش و نباش

باید از ظلم و ستم

باید از پوچی این شهر گریخت

باید از راه گریخت

سر به بیراهه نهاد

مردم مرگ پرست

هادیان راهند

باید از راه گریخت

باید از راه گریخت

...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 3:42  توسط بهار  | 

دیوار
این دیوار لعنتی
سهمِ آسمانم را تنگ کرده
من ازین «هیچ آبادِ» همیشه
تنها آسمانش را دوست می‌دارم
با پروانه‌هایش
که مادرانه گردِ رؤیاهای زرد و نارنجی گاه گاهِ من
گریه‌های بی‌هنگام مرا
گواهی می‌دهند
وگرنه سرتاپای زمین را در من اگر بریزی
غزلی نمی‌ارزد
که تصویرِ غزالم را در من
قاب می‌گیرد


کاشکی این دیوارها
این دیوارهای لعنتی
در بایدهای هیچ کس شکوفه نمی‌داد
آن وقت آسمان ازآنِ من بود وُ
چتری همیشه
برای پروانه ها.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 19:44  توسط بهار  | 

سفر باید کرد
دو قدم مانده تا قاف....
ع ، ش !!
 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 19:19  توسط بهار  | 

صغرا 19 سال از عمرش را در زندان رشت گذرانده است. صغرا سال ۶۸ توسط ماموران پلیس رشت به اتهام قتل دستگیر شد، زمانی که بر دستان این دختر دستبند زده شد او کارگر خانه یی در شهر رشت بود. او از سوی ماموران متهم به قتل پسر ۸ ساله خانواده یی شد که برای آنها کار می کرد.

اولین برگ از پرونده یی که باعث شد صغرا ۱۹ سال از عمرش را در زندان بگذراند و دو بار نیز پای چوبه دار برود، زمانی تنظیم شد که پدر کودکی ۸ ساله به پلیس مراجعه و ادعا کرد فرزندش گم شده و چند روزی است از او خبر ندارد. ماموران پلیس رشت تمامی فرضیه هایی را که ممکن بود سرنخی از پسرک ۸ ساله در اختیار پلیس قرار دهد مورد بررسی قرار دادند تا اینکه چند روز بعد بوی تعفنی که از چاه خانه به مشام رسید احتمال وجود جسد پسر ۸ ساله را قوت داد و وقتی پلیس چاه را مورد بررسی قرار داد جسد پسرک را کشف کرد، با انتقال جنازه به پزشکی قانونی روند پیگیری پرونده تغییر کرد و پدر مقتول در شکایتی کارگرش صغرا را قاتل فرزندش معرفی کرد و گفت چون صغرا به پسرش حسادت می کرده است به نظر می رسد او مرتکب این قتل شده باشد. همین شکایت کافی بود تا وی بازداشت شود.

 او در توضیح زندگی خود به پلیس گفت: ۹ ساله بودم که خانواده ام به دلیل فقر شدید من را از روستا به شهر نزد خانواده ثروتمندی فرستادند تا کار کنم. من تمام مدت نزد این خانواده بودم و کارهای روزانه را انجام می دادم اما هیچ وقت با کسی دعوا نکردم و هیچ حسادتی هم نداشتم و من پسرک را نکشتم.

 ادعای صغرا مورد قبول پلیس قرار نگرفت و وی چندین مرتبه دیگر بازجویی شد تا اینکه سرانجام گفت؛ با پسرک درگیر شدم و او را به زمین کوبیدم وقتی خون از سرش جاری شد و متوجه شدم وی فوت شده جسدش را داخل چاه انداختم و به کسی هم چیزی نگفتم. اعترافات صغرا از سوی پلیس دلیل محکمی شناخته و وی با صدور قرار مجرمیت برای محاکمه به دادگاه عمومی معرفی شد. سرانجام صغرا به عنوان متهم تحت محاکمه قرار گرفت و با درخواست اولیای دم به قصاص محکوم شد.

 وی به رای صادره اعتراض کرد و اعترافاتش را پس گرفت. این دختر در لایحه اعتراضی خود نوشت؛ من پسر ۸ ساله را نکشتم اما می دانم چه کسی او را کشته و به درخواست او هم مجبور به سکوت شدم. به من قول داده بود که رضایت مادر مقتول را بگیرد تا من از این گرفتاری نجات پیدا کنم. صغرا افزود؛ در همان سن ۹ سالگی به من تعرض شد و با تهدیدهایی که می شدم، مجبور بودم سکوت کنم، تا اینکه روز حادثه وقتی داشتم انباری را تمیز می کردم باز همان فردی که آزارم می داد به سراغم آمد. پسرک ۸ ساله داشت در آن حوالی بازی می کرد بی هوا وارد انباری شد و صحنه تعرض به من را دید. آن مرد پسرک را به سمت دیوار هل داد و در یک لحظه سرش به دیوار برخورد کرد و بیهوش شد. من جثه کوچکی داشتم و نمی توانستم جسد پسرک را حرکت دهم اما آن مرد از من می خواست جسد را به داخل چاه بیندازم. آن مرد باعث شد تا از من شکایت شود و بعد هم قول داد رضایت بگیرد اما به وعده اش عمل نکرد.

 مدارک جدید در پرونده صغرا باعث نشد تا او از اتهام قتل تبرئه شود و این بار او را به خاطر رابطه نامشروع نیز به شلاق محکوم کردند اما فردی که صغرا مدعی شده بود به او تعرض کرده چون به این جرم اعتراف نکرده بود تبرئه شد. پس از گذراندن تمام مراحل قانونی واحد اجرای احکام دادگاه رشت مقدمات قصاص صغرا را آماده کرد، وی در حالی که ۱۷ سال بیشتر نداشت پای چوبه دار رفت اما مادر مقتول اعلام کرد فعلاً قصد ندارد حکم را اجرا کند. همین مساله چند سال بعد در ۲۱ سالگی برای صغرا تکرار شد، اما این بار هم مادر مقتول اعلام کرد رضایت نمی دهد اما قصد قصاص ندارد و چند ماه دیگر اقدام خواهد کرد. پس از آن دیگر خانواده مقتول برای اجرای حکم مراجعه نکردند تا اینکه سال گذشته نسرین ستوده وکالت متهم را پذیرفت و با توجه به اینکه صغرا ۱۸ سال از عمرش را بلاتکلیف در زندان گذرانده بود درخواست آزادی وی را مطرح و قاضی تیموری بعد از بررسی پرونده با قرار وثیقه ۶۰ میلیون تومانی صغرا را آزاد کرد.

 آزادی این زندانی دو هفته بیشتر طول نکشید و با شکایت دوباره اولیای دم وی به زندان بازگردانده شد. صغرا که هم اکنون نوزدهمین سال زندان را پشت سر می گذارد به اتفاق وکیل مدافعش تقاضای اعاده دادرسی کرد و پرونده به دفتر رئیس قوه قضائیه فرستاده و نسرین ستوده وکیل صغرا یک بار دیگر ایرادات پرونده را متذکر شد.چند روز بعد رئیس قوه قضائیه حکم صغرا را نقض کرد و این دختر یک بار دیگر امیدوار شد بتواند نزد خانواده فقیرش بازگردد. پس از نقض حکم پرونده به شعبه هم عرض فرستاده شد و یک بار دیگر مورد بررسی قرار گرفت با اینکه صغرا دوباره منکر قتل شد و اظهارات خود را در دادگاه تکرار و وکیل مدافع وی نیز ایرادات پرونده را گوشزد کرد، قاضی دادگاه عمومی رای به قصاص این دختر داد. صغرا که بعد از سال های طولانی در زندان باز هم سایه طناب دار را بر گردن خود احساس می کند، اکنون به اتفاق وکیل مدافعش تلاش دوباره یی را برای اثبات بی گناهی خود آغاز کرده است.

اما آیا امیدی هست؟؟؟...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 14:27  توسط بهار  | 

ساده و بی‏رنگ،
سراسیمه و سرد،
بی‏تزلزل، بی‏تاب.
از کجا آمده‏ای؟!
دخترک،
سایه‏ات بی‏تردید،
بی‏تبسم، بی‏خشم،
بی‏هیاهو و هراس از شبح آینه‏ها.
از کجا آمده‏ای؟!
دخترک،
رنگ نگاهت آبی،
صورتت مهتابی،
گل لبخند تو یاس،
طرح اندام تو همچون پیچک،
پیچ و تابش به تن تاک جوانی مانند،
نبض بی‏رنگ زمان در دستت،
ساک تو لب به لب از پنجره‏ها،
کیف دستت، پراز اندیشۀ ناب،
پاک و مغرور و پر از رویایی.
از کجا آمده‏ای؟!

شهر ما:
سرد و عبوس است و کثیف،
کوچه‏هایش باریک،
خانه‏هایش تاریک،
مردمش پرنیرنگ،
زشت و نامردم و پست.
زندگیمان:
شب یلدای دراز،
بی‏تمنای سحر.
گذران شب و روز،
بی‏ثمر، بی‏سامان،
بی‏خیالِ دلِ همسایۀ تنها و غریب،
بی‏خبر از گذر عمر و سفر،
کارمان:
سفسته بازی و قمار،
روی پرپر شدن قاصدک تازۀ باغ.
میفروشیم هر روز،
نان به نرخ فردا،
خون به نرخ دیروز.
میفروشیم هر روز،
عشق،
احساس،
ترانه،
پرواز،
هرچه آیینه که در آن لبخند.
و در اندیشه‏مان:
رُفتن شب زده‏هاست،
از تن مردۀ شهر.
و چراغانی و آذین بستن،
به شب زهد فروشان زمان.
چشممان :
پرسه‏زن و هیز،
نگامان بی‏شرم.
ما پر از آواریم،
ما پر از زنگاریم،
و پی خانۀ ما،
روی آواز خوش قمریهاست،
ما غریبیم به شب بو، به نسیم...

تو کجا آمده ای؟!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 2:40  توسط بهار  | 

پس از واقعه دانشگاه زنجان، سئوالی مدام در ذهنم چرخ می خورد: چرا مساله در ایران این طور سر و صدا می کند و خشم مردم را برمی انگیزد ؟ چرا در ایران ، مردان پا به پای زنان برای امری چنین زنانه خشمگین می شوند و اعتراض می کنند ؟ آیا علت آن همان چیزی است که به غیرت مردان ایرانی تعبیر می شود ؟

برای پاسخ به این سوال برمی گردیم به دو سال پیش ، هنگامی که در دانشگاه کرمانشاه و علامه طباطبایی تهران به چند دختر تجاوز شد و صدایی از کسی در نیامد . تنها چند تشکل زنان با صدور بیانیه هایی به این امر اعتراض کردند .  اما چه می شود که به فاصله دو سال بعد از آن حوادث ، دو اعتراض گسترده و تحصن بزرگ دانشجویی در تبریز و زنجان صورت می گیرد ، در حالیکه مساله همان است که دو سال پیش بود . آیا در این مدت ما به آن حد از درک و آگاهی رسیده ایم که به حق طبیعی زنان بر بدن خودشان احترام بگذاریم و اگر به آن تعرض شد این چنین اعتراض کنیم ؟

و بعد سیل خبرهایی که در این باره می شنویم ، از شبکه های تلویزیونی خارج از کشور گرفته (که برایشان فرقی نمی کند موضوع تجاوز به یک دختر باشد ، یا عروسی مجلل فلان آقازاده یا سهمیه بندی بنزین !) تا خبرگزاری های دولتی ایران و سایت ها و وبلاگ های رسمی و غیر رسمی که خبر را دهان به دهان می گردانند .

چرا به یکباره موضوع "تن" یک زن که تا پیش از این تابویی بس وحشتناک بود که حتی در جمع های زنانه نیز صحبت از آن گستاخی محسوب می شد ، این چنین نقل محافل می شود ؟

دو سال از آغاز طرح امنیت اجتماعی می گذرد . در نوبت های مختلف این طرح آن چه که بیش از همه برای مردم ملموس بود ، طرح برخورد با بدحجابی بود . هر چند طرح مقابله با اراذل و اوباش فجایع انسانی شدیدتری را رقم زد ، اما چون با زندگی همه مردم گره نخورده بود ، با واکنش درخوری مواجه نشد . اما امروز کمتر کسی را می بینیم که حتی یک بار هم با تذکر مامورین طرح ارتقای امنیت اجتماعی مواجه نشده باشد و نه تنها در خیابان ، بلکه در ادارات ، شرکت های خصوصی و کلیه مکان هایی که زنان ممکن است به آن رفت و آمد داشته باشند ، آثاری از این طرح دیده می شود . آمارهایی به دروغ یا راست از رضایت مردم نسبت به ادامه طرح حکایت دارند  ،  و سردار رادان حمایت عموم مردم را  پشتوانه خود می داند ، پس چرا همچنان بعد از دو سال نیاز به گشت ارشاد آن هم در غالب طرح های ضربتی داریم؟!

وقتی زنان در هر خیابان و میدانی از شهر ، چشم هایی را بر تنشان احساس می کنند که منتظر شکارشان هستند و حضورشان با تذکر ، دستگیری ، تعهد و پرونده سازی یادآوری می شود ، نمی توان انتظار داشت این جو ناراحتی و عصبانیت به مردان منتقل نشود .  وقتی بچه هایی را می بینم مضطرب ، که مبادا مادرانشان گرفتار مامورین گشت ارشاد شوند ، متوجه می شوم این خشم به بچه هایمان نیز منتقل شده است .

و حال از این باروت خشک چه انتظاری می توان داشت ؟ وقتی بحث زنان ، تن شان و ناموس بودنشان را اینقدر پررنگ کنی ، کاری بکنی که نام زن و جنسیتش همه جا دهان به دهان بگردد ، نمی توانی از سردار زارعی ات غافل باشی ، نمی توانی اجازه دهی مدیرانت همچنان همان مردان هوسران متظاهر باشند و هیچ اتفاقی نیفتد .
 
وقتی مردم تحت فشار هر روزه روانی ، دیداری و حتی شنیداری ماموران گشت ارشاد باشند ، مسلما انتظار دارند همان طور که می گویید امنیت برای زنان به وجود آید و وقتی نمی توانید این امنیت را به زنان بدهید ، انگشت اتهام به سوی خودتان باز می گردد . پس فایده این همه بگیر و ببند چیست وقتی دخترانمان حتی در دانشگاه ها نیز امنیت ندارند ؟

در این موقعیت دور از ذهن نیست که اقدام به برقرای رابطه جنسی با یک دختر از طریق تحت فشار قرار دادن او چنین اعتراض و تحصنی را در پی داشته باشد .

اما آن چه که این قضیه را پیچیده تر می کند ، اتفاق افتادن آن در دانشگاه است . تا پیش از این دانشگاه ها علاوه بر کارکرد اصلی شان یعنی آموزش آکادمیک مباحث علمی ، محلی برای رشد اجتماعی افراد بود و از لحاظ اخلاقی و پرورشی محیط امنی برای دانشجویان محسوب می شد . اساتید دانشگاه به علت حضورشان در محیطی آموزشی و فرهنگی افرادی قابل اعتماد تلقی می شدند که می شد از آن ها انتظار داشت با نگاه بی طرفشان در مقابل آسیب های اجتماعی و فرهنگی سکوت نکنند . اما با طرح پاکسازی اساتید ، بیرون کردن اساتید دگراندیش و حساس به مسایل اجتماعی و جایگزین کردن افرادی بی تدبیربا آن ها که جز به نفع شخصی شان و پیش برد مقاصد گروه حکومتی خاصی نمی اندیشند ، باید انتظار چنین فجایعی را هم داشت . هوسرانی و  در پی مقاصد جنسی رفتن ، وقتی به دانشگاه و اساتید کشیده می شود تبدیل به فاجعه ای می شود که نمی توان و نباید از کنار آن به آسانی گذشت . هر چند می توان گفت در هر جمع و گروهی افرادی پیدا می شوند که نخواهند یا نتوانند به هدف و آرمان جمعی آن گروه پایبند باشند ، اما بی شک تکرار این حادثه اخطاری جدی است . چگونه به یکباره تعداد مردان هوسران و سودجویی که ادعای مسلمانی شان گوش فلک را کر می کند آن چنان زیاد می شود که می توان در هر دانشگاهی حداقل یکی از آن ها را سراغ گرفت ؟

وقتی روسای دانشگاه به جای ارتقای سطح علمی و آموزشی دانشگاه که وظیفه اصلی آنها در مجموعه تحت سرپرستیشان محسوب می شود ، به دنبال شکایت خصوصی از دانشجویان و یا بر عهده گرفتن نقش حراست در دانشگاه ها هستند و به تذکر لسانی به دختران در مورد نوع آرایش و پوششان روی می آورند طبیعی است که اساتید و معاونین آن ها درصدد برآیند با سوءاستفاده از موقعیت شغلی و جایگاه تصمیم گیریشان ، مطامع و هوس های شخصی خویش را برآورند . در این میان طرح هایی همچون محدودیت پوشش برای دختران در دانشگاه ها نیز به آن ها کمک می کند . وقتی هیچ نظارتی بر کار هیچ کدام از تصمیم گیرندگان نیست و از سویی کسانی به تصمیم گیری گمارده می شوند که توانسته اند با تملق و تظاهر به مسلمانی ، مقامی بالاتر به دست آورند ، چرا تصمیم گیرندگان در کمیته های انضباطی که سرنوشت دانشجویان یک دانشگاه در دست آنهاست از موقعیت وسوسه انگیز خود سوءاستفاده نکنند ؟
 
ابهامی که پیش می آید در این است که وقتی می توان از دختران به عنوان
صیغه های دم دست آقایان استفاده کرد ، چرا روسای همفکر آن ها در وزارت علوم درصدد اجرای طرح سهمیه بندی جنسیتی در دانشگاه ها بر می آیند؟ ایا جز این است که هر چه تعداد دختران بیشتر باشد ، تنوع انتخاب برای سلیقه های متفاوت آقایان بیشتر می شود ؟ معلوم نیست چرا وزیر علوم می خواهد این شانس را از همکاران زیردست خود بگیرد !

حتی می توان بدبینانه تر نگاه کرد . برنامه ای در حال اجرا است که علاوه بر ارضای میل جنسی آقایان ، می خواهد نشان دهد حتی دانشگاه هم دیگر امن نیست. می خواهد به خانواده ها گوشزد کند وقتی دخترانتان را به دانشگاه می فرستید باید منتظر عواقب بعدی آن هم باشید :

 یا به دخترانتان تجاوز می کنیم یا آن ها را از رفتن به دانشگاه منع کنید . تنها پیامی که از عدم برخورد با خاطیان و متجاوزان به مردم داده می شود این است که هیچ کاری از دست شما برنمی آید ، تنها می توانید دخترانتان در خانه نگهدارید . و آن وقت دیگر نیازی به طرح سهمیه بندی جنسیتی هم نیست ، دختران خود به خود از صحنه دانشگاه ها حذف خواهند شد ، همانطور که با ناامن نشان دادن محیط شرکت های خصوصی دختران با فشار خانواده ها از کارکردن نیز منع می شوند . از آن گذشته دختران بی سواد و بی بهره از آموزش های آکادمیک در شرکت های دولتی و خصوصی به چه کار می آیند ؟

از تصمیمات و مقاصد پنهان مسوولین حکومتی که بگذریم ، نقش جامعه ی سنتی و بسته زن ستیز ، جلب توجه می کند . در جامعه ای که نگاه ابزاری به زن و بهره برداری از وی به عنوان یک کالای جنسی ، همه روزه از طریق طرح امنیت اجتماعی ، لایحه حمایت از خانواده ، طرح های ضربتی محدودیت پوشش در دانشگاه ها و اماکن دیگر و ... تبلیغ می شود ؛ به مردان القا می شود که ایشان هیچ نقشی در کنترل میل جنسی شان که همچون افساری آن ها را می کشد ، ندارند و در این میان
تنها زنان هستند که گناهکارند و باید خود را بپوشانند و مراقب رفتار خود باشند ؛ به طور حتم در هر اتفاقی نوک پیکان به سمت زنان برمی گردد . آن هم زنانی که الگوهایی که برایشان ساخته اند را قبول ندارند ، سدها را می شکنند و حاضر نیستند نقش موجودات منفعل ، مظلوم و سر به زیر را بازی کنند .

اتفاقاتی از این دست کم نبوده اند و نیستند . حوادث دانشگاه های کرمانشاه ، علامه و تبریز تنها مواردی بودند که دست عوامل آن ها رو شد . در همان دانشگاه زنجان و دیگر دانشگاه های کشور ، بارها دختران زیادی برای برقراری رابطه جنسی از سوی مسوولین تحت فشار قرار گرفته اند ، اما برای حفظ آبرویشان سکوت کرده اند و با تن دادن به این خواسته و یا ترک محل ، قائله را خوابانده اند و صدایی از کسی در نیامده است .  اما حال که دختری جرات کرده و با وجود تمام سدهای خانوادگی و اجتماعی پیرامونش به ادامه این روند اعتراض کرده است ، غول خفته مردسالاری همه ما بیدار شده و رگبار تهمت ها و انگ ها را به سوی او نشانه رفته است . از مسوولین حکومتی و خبرگزاری های رسمی گرفته تا سایت ها و وبلاگ ها و یا اظهار نظر های غیر رسمی مردم کوچه و بازار ؛ همه درصدد تبرئه و رفع اتهام از مرد متهم برآمده اند . زیرا آموخته ایم زن عشوه گر است ، اگر حواسمان به او نباشد فاسد می شود و می تواند مرد را - در هر سنی که باشد-  گول بزند .
وای به روزی که این زن سرش را بلند کند ، همه مان تمام قد در برابرش می ایستیم تا سر جایش بنشانیم . با چنین اوصافی آیا هیچ زنی دیگر جرات می کند صدای مظلومیتش را بلند کند ؟
طبیعی است که زین پس همه دختران و زنان ترجیح می دهند به یک رابطه جنسی اجباری تن بدهند ، در غیر این صورت باید تاوان رانده شدن از خانواده ، دوستان و جامعه را بپذیرند ؛ و این
بهای بس گزافی ست برای زن بودنشان

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 19:51  توسط بهار  | 

همه سالهایی که به مدرسه می رفتم، مجرم بودم. هرچه بزرگتر می شدم، مجرم تر.

11 ساله که بودم، سنگین ترین جرم زمان خودم را مرتکب شدم. عکس های خانوادگیم را به مدرسه بردم. عکس هایی که من و پدر ومادرم در جنگل های شمال انداخته بودیم و برده بودم تا به همکلاسیم نشان بدهم. شاید برای پز دادن. نمی دانم.

 در 12 سالگی به خاطر نوشتن در دفتر خاطرات دوستی همه خانواده من و او و باقی نویسنده های آن دفتر را به مدرسه خواستند تا پدرانمان بدانند که در دفتری نوشته ایم که در بعضی صفحاتش عکس قلب تیر خورده پیدا می شود.

  13 سالگی را با چند دختر همکلاسی به خاطر نوار کاست غروب سیاوش قمیشی در دفتر مدرسه به شنیدن سنگین ترین تحقیرها وکلمات و مفاهیمی که آنقدر غریبه بود که نمی دانستم ارتباطش با من و دوستانم چیست؛ به پایان بردم.

  15سالگی جرمش پوشیدن کفشی بود که تنها 3 سانتی متر پاشنه داشت. 16 سالگی همراه داشتن کتابی درباره انقلاب مجارستان درکلاس فیزیک به معلمم فرصت داد تا نیمی از کلاس را به قصد دادن درس اخلاق به باقی بچه ها به تحقیر من بپردازد. منی که قادر نبودم از درس مکانیک نمره قبولی بیاورم.

 17 سالگی سال همه مجرمان بود. همه مجرم بودند و چه جرمی سنگین تر از دیدن تایتانیک.

18 ساله که بودم به کوچکترین فرصتی از مدرسه فرار می کردم. فهمیده بودم که در چه ساعتی و چگونه می توانم نگهبان کنار در را رد کنم. مدرسه دیگر جای من نبود.

به گذشته که نگاه می کنم ردپای جرمهایم را همه جا می بینم ردپای جرمهای من و باقی دختران همسال مدرسه که همگی همیشه مجرم بودیم. جرمهایمان آنقدرها هم تنوع  نداشت. یا برداشتن ابرو بود و ناخن بلند. یا عکس و نوار کاست و شاید برای جسورترها رژلبی که خارج از مدرسه به لب می زدند. با لبهایی که پشتشان از کرکی سیاه پوشیده بود و با رژهای صورتی به طرز غریبانه ای خنده دار می شد.

کیفهایمان انبار باروت بودند. هرروز در صف های طولانی پشت سرهم می ایستادیم تا این انبارها را بگردند. مبادا که آثار جرم ما مجرمین همیشگی  دامن پاک مدرسه را آلوده کند. هنوز خاطره تحقیر شدنهایم را وقتی که همکلاسی دیگری کیفم را می گشت، از خاطر نبرده ام. همکلاسی که ندای جاسوس سازی مدرسه را لبیک گفته بود. همیشه مدرسه پر از جاسوس بود. کنار دستیت می توانست خیانتکاری باشد که آمارت را به ناظم ها می رساند و ناظم ها چه وحشت زا بودند. هیچ وقت آنها را انسان نمی دیدم.

خوب که نگاه می کنم مدرسه مملو بود از مجرم و جاسوس. از کودکی یادمان دادند که اگر می خواهیم مجرم نباشیم جاسوس شویم. راه سومی نبود.

سالها از آن روزها گذشته است. نمی دانم هنوزهم کیف های بچه ها را می گردند یا نه؟ اما من هنوز مجرمم. در خیابان که راه می روم به دیدن چراغ های گردان اتومبیلی پاهایم شل می شود. انگار می خواهم غش کنم. به سرتا پایم فکر می کنم. دنبال ردپای جرم می گردم.

گاهی چراغ گردان متعلق به پلیس نیست. ماشینی است برای تعمیرات خودرو که روز مرا خراب کرده است. از پلیس می ترسم. همه دیگر مجرمان هم مثل من از پلیس می ترسند. به دیدنش آرام نمی شوند. احساس امنیت نمی کنند. می ترسند.

چراغ گردان ها طعم تحقیر می دهند. طعم دفتر مدرسه و ناظم همیشه حقدار. طعم بازداشت و توهین. چه جرمهای سنگینی. مانتویم، کفشم، شلوارم و چهره ام، همه اسباب جرمند.

هنوز هم به جاسوسی تشویق می شوم. کافی است بگویم که مانتویم را از کجا خریده ام. اما من نمی گویم. مدرسه هم که می رفتم نمی گفتم. اگر جایگاه دیگری نیست جز مجرم و جاسوس؛ من تا ابد مجرم می مانم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 3:52  توسط بهار  |