|
|
|
|
|
سلام دیر گاهیست که به این دنیای وهم انگیز پا نگذاشته ام از دست خودم و این همه تکرار خسته بودم و حتی از دست شما!!! تلاش می کردم که برای هزارمین بار پوست بیندازم و امروز ... امروز روز دیگریست شاید روز پروانه شدن !!! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 9:56 توسط بهار
|
|
||
|
|
|
|||
|
||||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 1:30 توسط بهار
|
|
||||
|
|
|
|
|
زنان ایرانی كه زیر فشارهای اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی، كمر خم كرده اند، «صیغه» را به عنوان مفری برای اندكی راحت زیستن یافته اند. امروزه زنان از قشرهای مختلف، پذیرای این پیشنهاد هستند اگرچه در باطن از آن منزجر باشند. زنان و دختران جوان گرفتار، برای گره گشایی از وضعیت نابسامان مالی خود، «صیغه» را میپذیرند. قشر عظیمی از زنان ایرانی كه تن به «صیغه» میدهند، چنانچه چاره ای دیگر برای امرار معاش داشتند، ازدواج موقت را هرگز در زندگی برنمیگزیدند. آنچه كه بیش از پیش بر نگرانی ها میافزاید، روند فزاینده این امر در بین اقشار تحصیل كرده و شهرنشین است. بسیاری از دختران و زنان تحصیل كرده نیز كه صاحب شغلی هستند، برای حفظ موقعیت خود در محل كار و تثبیت وضعیت اقتصادی خود، مجبور به پذیرفتن صیغه از سوی كارفرمای خود میباشند. این امر چنان امروزه در ایران باب شده كه تنها با یك نگاه میتوان دهها نفر از اطرافیان، آشنایان و دوستان را به خاطر آورد كه در دام این معضل گرفتار آمده اند. چنانچه بخواهم به بیان نمونه هایی بپردازم، میتوانم صدها مورد را ذكر كنم، ولی تنها به بیان چند نمونه بسنده میكنم كه هر كدام از آنها نماینده قشری از اقشار زن ایرانی هستند: زنی روستایی را میشناختم، كه پس از مرگ همسرش كه راننده تریلی بود، همراه با دو فرزند پسر، سرگردان و حیران مانده بود كه چگونه چرخ زندگی را بگذراند. او كه هیچ نوع هنری نداشت و حرفه ای نمیدانست، آموخت كه از جسم خود میتواند برای امرار معاش فرزندان خود، یاری گیرد. او در محیط كوچك روستا، برای تن فروشی، باید مجوز شرعی برای خود می یافت كه همانا- صیغه- بود. واقعیت امر این است كه وجود این كلاه شرعی برای تن فروشی، نه تنها او را از دام فحشا رهایی نداد بلكه او را در این منجلاب، فروتر برد. او كه دیگر در روستای خود انگشت نما شده بود، عزم مهاجرت به تهران كرد كه در هیاهوی زندگی شهری آن، میتوانست خود و حرفه اش را از تیر رس حملات، مصون نگاه دارد. دختری جوان را میشناسم كه متعلق به قشر كم درآمد و كم سواد بود. او خود با همت والایش راهی دانشگاه شد و پس از سپری كردن دوره ی چهارساله ی كارشناسی، مهندس شد. بازار كار با او بی رحمانه رفتار كرد. او كه دختر جوان و مهندس خوش بر و رویی بود، موفق نشد در حرفه ی خود كاری دست و پا كند و در نهایت به عنوان مدیر داخلی یك شركت خصوصی، استخدام شد. از آن پس داستان غم انگیز زندگی او آغاز شد و در دام فحشا در لوای صیغه غلتید تا لقمه نانی برای خود و خانواده اش فراهم كند. ازدواج موقت یا صیغه، آزادی عمل مردان در داشتن رابطه های متعدد خارج از ازدواج را نیز رنگ و نمای قانونی و شرعی بخشیده است. مردان دین دار، با رواج این امر در جامعه، عرش اعلاء را سیر میكنند و بدون ترس از عذاب آخرت، با جاری كردن صیغه ای یك یا چند ساعته، آبی بر آتش غرایز خود میریزند بدون اینكه لحظه ای به سرنوشت و سرگذشت همسر به اصطلاح موقت خود فكر كنند. دیگر مردان كه از آتش جهنم چندان ترسی ندارند نیز با استفاده از پوشش شرعی صیغه، خود را از گزند آماج فشارهای فرهنگی، اجتماعی، سیاسی در كشور دین سالار ایران میرهانند و بدون ترس از دنیا، با حق به جانبی كامل، از حقوق حقه خود جهت استفاده از امكان ازدواج موقت كه برای مرد مسلمان شیعه تا بی نهایت جایز است، بهره میبرند. اینكه نام این پدیده «فحشا» یا «صیغه» است، چندان تفاوتی در واقعیت ایجاد نمیكند. سرنوشت زنی كه به دلایل مختلف در اثر تنگناهای اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و فردی تن به پذیرفتن نكاح موقت میدهد، همان قدر دردناك است كه اگر كلاه شرعی «صیغه» بر این رابطه ی موقت سایه نمی افكند. صیغه یا ازدواج موقت، حقیقتی است تلخ كه در ایران امروز چون غده ای سرطانی در حال پیشروی در اقشار مختلف جامعه است. انكار آن، دردی از آلام جامعه ی ما نمیكاهد. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 15:52 توسط بهار
|
|
||
|
|
|
|
|
به دادم برسه اشک
دلم خیلی گرفته... این روزها آنقدر دلتنگم و دلگیر، آنقدر خسته ام و پریشان، که اصلا توان تمرکز روی چیزی را ندارم، این روزها حتی خواب هم از من گریزان شده، حتی حوصله کتاب خواندن هم ندارم، باید از اینجا رفت باید از اینجا رفت باید از مته این باش و نباش باید از ظلم و ستم باید از پوچی این شهر گریخت باید از راه گریخت سر به بیراهه نهاد مردم مرگ پرست هادیان راهند باید از راه گریخت باید از راه گریخت ... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 3:42 توسط بهار
|
|
||
|
|
|
|
دیوار |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 19:44 توسط بهار
|
|
||
|
|
|
|
سفر باید کرد |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 19:19 توسط بهار
|
|
||
|
|
|
|
|
صغرا 19 سال از عمرش را در زندان رشت گذرانده است. صغرا سال ۶۸ توسط ماموران پلیس رشت به اتهام قتل دستگیر شد، زمانی که بر دستان این دختر دستبند زده شد او کارگر خانه یی در شهر رشت بود. او از سوی ماموران متهم به قتل پسر ۸ ساله خانواده یی شد که برای آنها کار می کرد. اولین برگ از پرونده یی که باعث شد صغرا ۱۹ سال از عمرش را در زندان بگذراند و دو بار نیز پای چوبه دار برود، زمانی تنظیم شد که پدر کودکی ۸ ساله به پلیس مراجعه و ادعا کرد فرزندش گم شده و چند روزی است از او خبر ندارد. ماموران پلیس رشت تمامی فرضیه هایی را که ممکن بود سرنخی از پسرک ۸ ساله در اختیار پلیس قرار دهد مورد بررسی قرار دادند تا اینکه چند روز بعد بوی تعفنی که از چاه خانه به مشام رسید احتمال وجود جسد پسر ۸ ساله را قوت داد و وقتی پلیس چاه را مورد بررسی قرار داد جسد پسرک را کشف کرد، با انتقال جنازه به پزشکی قانونی روند پیگیری پرونده تغییر کرد و پدر مقتول در شکایتی کارگرش صغرا را قاتل فرزندش معرفی کرد و گفت چون صغرا به پسرش حسادت می کرده است به نظر می رسد او مرتکب این قتل شده باشد. همین شکایت کافی بود تا وی بازداشت شود. او در توضیح زندگی خود به پلیس گفت: ۹ ساله بودم که خانواده ام به دلیل فقر شدید من را از روستا به شهر نزد خانواده ثروتمندی فرستادند تا کار کنم. من تمام مدت نزد این خانواده بودم و کارهای روزانه را انجام می دادم اما هیچ وقت با کسی دعوا نکردم و هیچ حسادتی هم نداشتم و من پسرک را نکشتم. ادعای صغرا مورد قبول پلیس قرار نگرفت و وی چندین مرتبه دیگر بازجویی شد تا اینکه سرانجام گفت؛ با پسرک درگیر شدم و او را به زمین کوبیدم وقتی خون از سرش جاری شد و متوجه شدم وی فوت شده جسدش را داخل چاه انداختم و به کسی هم چیزی نگفتم. اعترافات صغرا از سوی پلیس دلیل محکمی شناخته و وی با صدور قرار مجرمیت برای محاکمه به دادگاه عمومی معرفی شد. سرانجام صغرا به عنوان متهم تحت محاکمه قرار گرفت و با درخواست اولیای دم به قصاص محکوم شد. وی به رای صادره اعتراض کرد و اعترافاتش را پس گرفت. این دختر در لایحه اعتراضی خود نوشت؛ من پسر ۸ ساله را نکشتم اما می دانم چه کسی او را کشته و به درخواست او هم مجبور به سکوت شدم. به من قول داده بود که رضایت مادر مقتول را بگیرد تا من از این گرفتاری نجات پیدا کنم. صغرا افزود؛ در همان سن ۹ سالگی به من تعرض شد و با تهدیدهایی که می شدم، مجبور بودم سکوت کنم، تا اینکه روز حادثه وقتی داشتم انباری را تمیز می کردم باز همان فردی که آزارم می داد به سراغم آمد. پسرک ۸ ساله داشت در آن حوالی بازی می کرد بی هوا وارد انباری شد و صحنه تعرض به من را دید. آن مرد پسرک را به سمت دیوار هل داد و در یک لحظه سرش به دیوار برخورد کرد و بیهوش شد. من جثه کوچکی داشتم و نمی توانستم جسد پسرک را حرکت دهم اما آن مرد از من می خواست جسد را به داخل چاه بیندازم. آن مرد باعث شد تا از من شکایت شود و بعد هم قول داد رضایت بگیرد اما به وعده اش عمل نکرد. مدارک جدید در پرونده صغرا باعث نشد تا او از اتهام قتل تبرئه شود و این بار او را به خاطر رابطه نامشروع نیز به شلاق محکوم کردند اما فردی که صغرا مدعی شده بود به او تعرض کرده چون به این جرم اعتراف نکرده بود تبرئه شد. پس از گذراندن تمام مراحل قانونی واحد اجرای احکام دادگاه رشت مقدمات قصاص صغرا را آماده کرد، وی در حالی که ۱۷ سال بیشتر نداشت پای چوبه دار رفت اما مادر مقتول اعلام کرد فعلاً قصد ندارد حکم را اجرا کند. همین مساله چند سال بعد در ۲۱ سالگی برای صغرا تکرار شد، اما این بار هم مادر مقتول اعلام کرد رضایت نمی دهد اما قصد قصاص ندارد و چند ماه دیگر اقدام خواهد کرد. پس از آن دیگر خانواده مقتول برای اجرای حکم مراجعه نکردند تا اینکه سال گذشته نسرین ستوده وکالت متهم را پذیرفت و با توجه به اینکه صغرا ۱۸ سال از عمرش را بلاتکلیف در زندان گذرانده بود درخواست آزادی وی را مطرح و قاضی تیموری بعد از بررسی پرونده با قرار وثیقه ۶۰ میلیون تومانی صغرا را آزاد کرد. آزادی این زندانی دو هفته بیشتر طول نکشید و با شکایت دوباره اولیای دم وی به زندان بازگردانده شد. صغرا که هم اکنون نوزدهمین سال زندان را پشت سر می گذارد به اتفاق وکیل مدافعش تقاضای اعاده دادرسی کرد و پرونده به دفتر رئیس قوه قضائیه فرستاده و نسرین ستوده وکیل صغرا یک بار دیگر ایرادات پرونده را متذکر شد.چند روز بعد رئیس قوه قضائیه حکم صغرا را نقض کرد و این دختر یک بار دیگر امیدوار شد بتواند نزد خانواده فقیرش بازگردد. پس از نقض حکم پرونده به شعبه هم عرض فرستاده شد و یک بار دیگر مورد بررسی قرار گرفت با اینکه صغرا دوباره منکر قتل شد و اظهارات خود را در دادگاه تکرار و وکیل مدافع وی نیز ایرادات پرونده را گوشزد کرد، قاضی دادگاه عمومی رای به قصاص این دختر داد. صغرا که بعد از سال های طولانی در زندان باز هم سایه طناب دار را بر گردن خود احساس می کند، اکنون به اتفاق وکیل مدافعش تلاش دوباره یی را برای اثبات بی گناهی خود آغاز کرده است. اما آیا امیدی هست؟؟؟... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 14:27 توسط بهار
|
|
||
|
|
|
|||
|
||||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 2:40 توسط بهار
|
|
||||
|
|
|
|
|
پس از واقعه دانشگاه زنجان، سئوالی مدام در ذهنم چرخ می خورد: چرا مساله در ایران این طور سر و صدا می کند و خشم مردم را برمی انگیزد ؟ چرا در ایران ، مردان پا به پای زنان برای امری چنین زنانه خشمگین می شوند و اعتراض می کنند ؟ آیا علت آن همان چیزی است که به غیرت مردان ایرانی تعبیر می شود ؟ و بعد سیل خبرهایی که در این باره می شنویم ، از شبکه های تلویزیونی خارج از کشور گرفته (که برایشان فرقی نمی کند موضوع تجاوز به یک دختر باشد ، یا عروسی مجلل فلان آقازاده یا سهمیه بندی بنزین !) تا خبرگزاری های دولتی ایران و سایت ها و وبلاگ های رسمی و غیر رسمی که خبر را دهان به دهان می گردانند . یا به دخترانتان تجاوز می کنیم یا آن ها را از رفتن به دانشگاه منع کنید . تنها پیامی که از عدم برخورد با خاطیان و متجاوزان به مردم داده می شود این است که هیچ کاری از دست شما برنمی آید ، تنها می توانید دخترانتان در خانه نگهدارید . و آن وقت دیگر نیازی به طرح سهمیه بندی جنسیتی هم نیست ، دختران خود به خود از صحنه دانشگاه ها حذف خواهند شد ، همانطور که با ناامن نشان دادن محیط شرکت های خصوصی دختران با فشار خانواده ها از کارکردن نیز منع می شوند . از آن گذشته دختران بی سواد و بی بهره از آموزش های آکادمیک در شرکت های دولتی و خصوصی به چه کار می آیند ؟ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 19:51 توسط بهار
|
|
||
|
|
|
|
|
همه سالهایی که به مدرسه می رفتم، مجرم بودم. هرچه بزرگتر می شدم، مجرم تر. 11 ساله که بودم، سنگین ترین جرم زمان خودم را مرتکب شدم. عکس های خانوادگیم را به مدرسه بردم. عکس هایی که من و پدر ومادرم در جنگل های شمال انداخته بودیم و برده بودم تا به همکلاسیم نشان بدهم. شاید برای پز دادن. نمی دانم. 18 ساله که بودم به کوچکترین فرصتی از مدرسه فرار می کردم. فهمیده بودم که در چه ساعتی و چگونه می توانم نگهبان کنار در را رد کنم. مدرسه دیگر جای من نبود. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 3:52 توسط بهار
|
|
||